روزمرگی در خاموشی مطلق
ده روز است که کشور در SHUTDOWN و خاموشی مطلق ارتباطی به سر میبرد. برای من هم مثل خیلیهای دیگر این روزها در یک وضعیت خشمآلود و احمقانه در حال گذشتن است. کسبوکار، حرفه، شغل و تمام علایق و بهنوعی تمام زندگیام تا امروز روی هوا و در حال فروپاشی است. درحالیکه تمام امورات و سفارش کارهایمان لغو شده و درآمدم نزدیک به صفر است باید هر روز به جهش قیمتها نگاه کنم و به فکر قسط بانکی و چک اجارهای که بدون یک روز تاخیرتوسط موجر نقد میشود، باشم. البته که پوستکلفتیام باعث شده همچنان امیدوارانه تلاش کنم که به همین وضعیت هم عادت کنم. فیلمی به یادگار از دورانی که میتوانستیم فیلم دانلود کنیم ببینم، کتابی مطالعه کنم و هر روز سعی میکنم کمی فعالیت ورزشی برای حفظ روحیهام داشته باشم.
زمانه من را سرخورده و خشمگین کرده، صبح تا ظهر در اداره حاضر میشوم اکثراًٌ در هیبت یک جسد متحرک که کتوشلوار پوشیده و صورت تراشیده مثل ربات کارهایی را انجام میدهم، بعد آن سعی میکنم امورات آموزشگاه که در اولین مراحل تأسیس متوقف شده را جلو ببرم. هیچ کار و فعالیت دیگری در توانم نیست.
در برابر خبرهای سیاه هر روزه و حس نفرتآمیزِ زندگی در کنار مرگ ناجوانمردانه دیگران، مقامت میکنم که دچار فروپاشی نشوم و فقط با حیرت نابودی هر روزه آرزوهایم را درحالیکه با دندهخلاص حرکت میکنم را تماشا کنم. اما سختترین کار کنترل این خشم است که تبدیل نشود به تصمیم هیجانی. سعی میکنم توجیه کنم این حسرت را با این فکر که شانس ما این بود در این دوره زیست کنیم و درگذشته هم بودهاند افرادی که در سختترین شرایط کارهای حداقلی اما مؤثر انجام دادهاند. سعی میکنم فکر نکنم به این پرسشی که پاسخش البته واضح است. مقصر این اوضاع کیست؟